هنوز طعم شیرین دهه محرم از کاممان نرفته بود ، اعتکاف شد و غوغا. یک چیز دلم را قرص می کند و آن اخلاص بچه هاست .حیف که نمی توانم نام ببرم.شاید راضی نباشند در فضای مجازی اسمشان را ببرم.ولی من از نزدیک میدیدم این تلاش ها را. ما ها که نام مسئول به خود میدهیم در واقع هیچ نیستیم در برابر بچه هایی که گمنام کار می کنند. همیشه به بچه ها میگویم تمام عمر دانشجوییم یک طرف، آن ده شب محرم مسجد موسی بن جعفر(ع) یک طرف، آن شب نخوابی ها برای نشریه اشک انار، آن گروه دوست داشتنی، آن اشک ها و خنده ها.آن بدو بدو کردن ها.من حس می کنم آن ده شب هویتم را تازه پیدا کردم .مگر ما چه چیزی داریم جز نوکری ارباب؟!! مگر ما چه چیزی  داریم که دلگرممان کند جز روضه ی ارباب؟!!ماندگارترین خاطره ها از آن شب ها همان اشک انار بود، همان جلسات چهارنفری مان.همان چای خوردن های دمادمان تا اذان صبح. همیشه میگفتم این آخرین فعالیت دانشجویی من است ولی از لطف نظر باری تعالی بحث اعتکاف شد. دوباره همه چیز جان گرفته بود. کادر را از قبل نچیدیم.گذاشتیم هر کس دوست دارد خودش بیاید سراغ کار.بگذریم از جزئیات.من در این اعتکاف رسیدن آسمان به زمین را دیدم وقتی قرار بود شهید گمنام بیاورند.من آب پاشی حیاط مسجد را دیدم.من خودم تمام گل ها را پر پر کردم و اشک ریختم. حدود ده نفری از کادر را خبر کردم و گفتم قرار است شهید بیاورند.روضه خوان می خواند و بچه ها غرق گریه. یک جایگاه کوچک وسط جمع  درست کردیم.گلاب پاشیدیم و رویش را با گل پر کردیم.تمام راه شهدا را گل ریختم...دیوانه شده بودم. یک اضطراب شیرین وجودم را گرفته بودم.بچه ها را میدیدم در حال خود نیستند. نا خودآگاه یاد دایی احمد افتاده بودم. یاد غربتی که کشیده بود.یا بی کسی های خودم. یاد دلتنگی های خودم.تمام وجودم شور بود و اشک.آمبولانس که امد گفتم بچه ها آمدند...........

یا صاحب زمان ...یا حسین ذکر لبم شده بود...اصلا بی امان بند دلم ریخت...بچه ها چنان برایش خواهری کردند که عطر غربت از آغوشش برود ،آن چنان اشک ریختند که دیوار مسجد می لرزید، صدای ناله های بچه ها از گوشم نمی رود، قیامت زمانی بود که شهید را بردند... حال بچه ها دیدن داشت ...حالم خوش نبود ...انگار تمام غربت ارباب و اهل بیتش ریخته بود توی دلم ...هنوز هم که دارم مینویسم منقلبم ...من نمی دانم این شهدا چرا آمدند ولی خوب می دانم چنان دلی از من برده اند که قرارم رفته ...بعد از آن ها خواهرم آمد سری بزند به من...ریحانه ی شش ماه را که بغلم داد وجودم آتش گرفت...داغ شش ماهه ی طناز ارباب زنده شد...همه چیز روضه بود ...

مناجات های شبانه حاج مهدی رسولی، غروب آخر و مداحی حاج میثم احمدی پور...بچه ها تهی شده بودند از اشک و تضرع ...فقط دیوار های مسجد باید شهادت دهد چه حس و حالی بین دل ها گذشت ...

+خیلی بهتر می خواستم بنویسم ولی زیاد فرصت ندارم. خدا خیر بدهد دوستان بسیج دانشجویی را که کلید این فکر و عمل را زدند که یقینا در ثواب دوستان معتکف شریکند. خیلی دلم می خواهد از چند تن از رفقای نابی که همراهم بودند چه در دهه و چه در اعتکاف تشکر کنم و بگویم دست مریزاد رفقا: خانم کولیوند ، رفیق چندین و چند ساله ی صاف و ساده ام که جز صفا و مهربانی چیزی ازش ندیده ام .خانم پورحیدر که قلمش، اخلاقش، احساسش را دوست دارم بسی.خانم رضایی که جز آن گمنام های با اخلاص است و حسابی دوستش دارم . خانم حویزاوی که زیاد از دوستی مان نمی گذرد ولی خوب  در دلم جا کرده ... و همه رفقای نابی که مخلصانه و گمنام زحمت کشیدند.اجرشان با مادر سادات...

وبا تشکر از خانواده رجبی

++حلال کنید بدی هایم را 


برچسب‌ها: اعتکاف, دانشگاه شاهد
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:54 توسط فهیمه مقصودی |

گل بعضی ها را با نفاق سرشته اند.جان به جانشان کنی متظاهرند و منافق. منافق که باشی دزدی رویه ات می شودو مهم نیست چه چیزی را می دزدی.مهم این است که سبک و سیاقت دزدیدن می شود.آدم های منافق هم دنیای آدم را نابود می کنند و هم دینت را، باورت را، اعتمادت را می دزدند.گاهی این دزدی به هم ریختن رابطه هاست ، گاهی منبعی شدن برای جدایی قلب ها، گاهی دو به هم زنی های زیر زیرکی، گاهی دزدیدن اعتبار و آبروی افراد... در کل از آدم های منافق و متظاهر به خصوص از آن رو گیرهای حرفه ای و مردهایی  که دین لقلقه زبانشان است بترسید، بترسید، بترسید...این ها آدم های خطرناکی هستند...همین که با ظاهر دینی اطرافیانت را به دین بدبین کنی اوج گناه است...همین که با زبان چرب و نرمت مغزها را شستوشو دهی و خیانت کنی در امانت اوج بیچارگی است ...حیوان که همیشه شاخ و دم ندارد ...این جنس انسان نماها از حیوان هم پست تر و درنده ترند ...ظاهری آرام و معنوی و از درون ...یا الله به تو پناه می برم از تظاهر، از دروغ، از دو رویی، از خیانت، از خیانت، از خیانت، از گستاخی و وقاحت...........

+حضرت امیر:

اَلمُنافِقُ مَكُورٌ مُضِرٌّ مُرتابٌ؛

منافق، نيرنگباز، زيانبار و شكّاك است. 


برچسب‌ها: نفاق, دین داری
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:46 توسط فهیمه مقصودی |

سوالات دوستان و اهالی رسانه و فضای مجازی در مورد ثریا زیاد شده است. قدری هم دارد به ثریایی ها سخت می گذرد. البته در میان همه فشارها و بی مهری ها، نظرات مردم در خصوص مستند «از هیروشیما تا لوزان» نگذاشت خستگی بر تن ثریایی ها بماند. پیام های مردم اشک مان را درآورد. اما آنچه این روزها از سرنوشت ثریا مهمتر است:
 
این روزها، ماجرای سرنوشت سازی برای کشور در حال رقم خوردن است، که به نوعی سرنوشت آینده انقلاب را مشخص می کند و تا چند دهه چندین دولت را درگیر خواهد ساخت. رسانه ای ها و آنهایی که تریبون دارند اگر چنین روزهای سرنوشت سازی را درک کنند خواب بر چشم های شان حرام خواهد شد از سنگینی بار و تکلیفی که به دوش دارند.
 
اما اینها سوالهای مهمی است که این روزها هر دلسوز انقلاب باید دائم با خودش مرور کند:
 
براستی آیا رسانه ملی در خصوص موضوع هسته ای حق مطلب را ادا خواهد کرد؟! آیا عملکرد رسانه ملی،  قبل و بعد از سخنان دشمن شکن رهبر انقلاب در جمع مداحان، تغییر محسوسی داشته است؟ آیا رهبر انقلاب باید خودشان به تنهایی بار کم کاری همه رسانه ها را به دوش بکشند و اینگونه وسط میدان بیایند؟! آیا ما رسانه ای ها و مدیران رسانه ای کشور همانقدر که رهبری چندین بار تاکید کرده اند، من حقیقتا نگرانم، نگران هستیم؟ آیا در این مقطع حساس که به نوعی برهه  پیچ تاریخی در مسیر انقلاب اسلامی و به تعبیری شب قدر جمهوری اسلامی است، تنها وظیفه رهبری است که یک تنه از فواید فناوری هسته ای برای مردم بگویند،  خدعه ها و نیرنگ های استکبار را یادآوری کنند، جنایات هسته ای امریکا و ازمایشهای اتمی فرانسه را به خاطر مردم بیاورند و از نیاز آینده کشور و نسل های آتی بگویند و .... یک نفره و تنها!
 
و دیگران فقط پیام تبریک بدهند و جشن بگیرند و بعد نظاره کنند انتقاد آقا را!
 
باور کنید گمان می کردیم بعد از آن نیم ساعت صحبت تاریخی آقا، صداو سیما و همه رسانه های ما، تغییر آرایش جدی بدهند در این جنگ رسانه ای، اما گویی رزم که هیچ برخی منتظر یک بزم رسانه ای نشسته اند و برخی دیگر منفعل و انگشت به دهان، عده ای هم البته ناراحت از برهم خوردن بزم دو هفته ای شان با آن سخنان آتشین رهبر هستند.
 
افسوس میخورم از فرصت هایی که دارند از دست می روند. باور کنید بهترین حمایت از تیم مذاکره کننده نشان دادن خدعه های آمریکا و غرب به افکار عمومی است،  نشان دادن تبعیضها و استانداردهای دوگانه، نشان دادن نامردی و نا عهدی شان بعد از توافق ژنو و...! 
 
بیایید با مردم روراست باشیم. ما رسانه ای ها بخصوص ما ساکنین رسانه ملی باید به تصویر می کشیدیم که براستی چند درصد از قول های غرب عملی شد؟ ما باید به مردم می گفتیم که به فرض تحقق توافق احتمالی تحریم های هسته ای فقط ۵ مورد از ۲۸ مورد از تحریم های اعمال شده علیه کشورمان است و نباید با مخفی نگه داشتن واقعیت ها از مردم آنها را برای پایکوبی به خیابان ها کشاند.
 
با این پمپاژ توهم، اقتصاد بعد از توافق بسیار خطرناکتر از اقتصاد قبل از توافق خواهد شد.
 
در همان ژنو علی رغم نیت خوب مذاکره کنندگان چقدر شکست و ترک برداشت این ساختمان تحریم ها در نفت و هواپیمایی و کشتیرانی؟! و غربی ها به کدام قول شان عمل کردند.... حرف های در گلو مانده بسیار است و از نامهربانی این روزهای برخی، سینه های مان فشرده... بیشتر بماند برای بعد...
 
+یادداشت محسن مقصودی/ مجری و تهیه کننده برنامه ثریا

برچسب‌ها: ثریا, رسانه ملی
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:3 توسط فهیمه مقصودی |

و اگر پرسیدند از عشق، بگو:

فقیه گفت: «حرام است!»
زاهد گفت: «دام است!»
عارف گفت: «ناتمام است…»

از دو منظر ناتمام است؛ اگر منظور از عشق، عشقِ مجازی (همان عشقِ انسان به ماسوی‌الله) باشد، ناتمام است چنان‌چه به عشقِ حقیقی (عشقِ انسان به خدا) منتهی نگردد. اما چنان‌چه منظور از عشق، عشقِ حقیقی باشد، ناتمام است چرا که تا به وصال به محبوب نیانجامد، تمام نیست و اگر به وصال منتهی گردد، عشق و عاشق و معشوق، همه «او» می‌شوند. لذا، عشق، ناتمام است…

+پست یکی از بچه های پلاس(ص مصظفی)


برچسب‌ها: عشق
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:40 توسط فهیمه مقصودی |

يونس بن يعقوب می گوید: 

از امام صادق عليه السلام شنيدم که می فرمود:ملعون است بدنی که چهل روز بر آن بگذرد و ابتلائي نداشته باشد.پرسیدم: ملعون است؟ فرمود: آری ملعون است. دوباره پرسیدم: ملعون است؟ فرمود: آری ملعون است.زمانی که دید اين سخن بر من گران آمده است فرمود: ای يونس، ابتلاء  ممکن است حتی خراش يا ضربه يا ليز خوردن يا گم شدن يا لغزيدن يا پاره شدن بند کفش يا وارد شدن خاشاک در چشم و أمثال اين باشد. مؤمن نزد خداوند گرامی تر از آن است که چهل روز بر او بگذرد و گناهانش در اين مدت زدوده نشود. حتی اگر شده به واسطه غم و اندوهی که سببش را نمی داند. به خدا سوگند گاهی سکه ها را مقابلتان می گذارید و آن را وزن می کنید و آن را ناقص می يابید و به همين سبب غمگين می شوید. پس بار ديگر آن را وزن می کنید و آن را کامل می یابید و با همين اندوه بخشی از گناهانتان زدوده می شود.

+بحار الأنوار - ج ٧٨ - صفحه ١٩١

++بسوزان هر طریقی میپسندی ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:58 توسط فهیمه مقصودی |

متن پایین رو یکی از بچه های پلاس گذاشته بود کپی کردم و اینجا گذاشتم.خیلی میشه راجع بهش صحبت کرد.خیلی ایرادهای بنی اسرائیلی تر هست که دختر ها به خواستگارهاشون میگیرن و بالعکس . یک آسیب اجتماعی رایج در بین خانواده های مذهبی.نکته ی مهم برای من؛ بحث حق الناسی هست که ایجاد میشه.هر شخص و فردی که باعث بشه ازدواجی بی دلیل و با منطقی واهی سر نگیره اون دنیا باید جوابگو باشه. و جالب تر اینکه هیچ کس هیچ ترسی از خدا نداره و به عواقب این کار فکر هم نمیکنه... . والبته یک سوال مهم دارم: دقیقا کی به رسم و رسوم دین در ازدواج عمل میکنه ؟؟!!


۱_ آقایون مذهبی خودشون نمی‌رن واسه دیدن خانوم، مادر و خواهرو میفرستن ، اونا هم میان قیافه و خونه زندگی رو میبینند و با اخلاق و ایمان کاری ندارن و مونده به اینکه ظاهرو بپسندن یا نه!
۲_ آقا میره به خانوم میگه شما چقدر مهر میخوای؟ انگار اومده خرید
۳_ آقا میگه نظر شما در مورد تعدد زوجات چیه؟
۴_ حرفای قلمبه ای که یه جا شنیده و نفهمیده (عمدتا عرفانی و فلسفی)رو میاد اونجا بلغور میکنه
۵_ به دلایل واهی دخترو رد میکنه
۶_ خودش چهره ش مث چی می‌مونه ولی میخواد طرفش سیندرلا باشه! (در نظر نگرفتن تناسب)
۷_ مورد بوده مادر مذهبی چون پدر مادر دختر مسن بودن و دختره بچه آخر بوده ردش کرده
۸_ برادری که تو یه نهاد خاص مث بسیج کار میکنه از ملاک های اصلیش اینه که دختر بسیجی نباشه
۹_ مورد داشتیم چند جلسه صحبت کردن به توافق رسیدن ولی به خاطر ۲ تا جای بخیه رو پوست خانوم بهم خورده
۱۰ _ مورد داشتیم دختر پسر کاملا کفو مامان جون آقا پسر گفته عروسم باید پری باشه آقا هم صداش در نیومده، بابا مگه مامانت میخواد باهاش ازدواج کنه؟
۱۱_ مورد بوده آقا طلبه معمم دانشگاه رضوی تو خواستگاریش دختر گفته من زندگی تجملی میخوام، قبول کرده، بعد عقد رفتن آتلیه با کراوات عکس گرفته، به خانوم اجازه داده با ساپورت بگرده، آرایش کنه و اگه مامان خانوم به آرایش دختر گیر بده آقا ناراحت میشه
۱۲_ مورد داشتیم فراوون که آقای ریشو و مسجدی ( ملاک حزب اللهی بودن) رفته خواستگاری خانوم کاملا غیر حزب اللهی
۱۳_  مادر پسر مذهبی که روی سانت قد دختر ایراد میذاره
14-رنگ چشم براشون مهمه، رنگ پوست مهمه
و....

+خدا هممون رو از شر نفسمون نجات بده ...


برچسب‌ها: ازدواج, سبک زندگی
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:14 توسط فهیمه مقصودی |

از این دنیای شما یک اتاق به من بدهند تا هر روز آدم هایی که از همه جا بریده اند و قصد دیدن یک روانشناس را دارند، ببینم. ببینم غم هایشان را،بشنوم شکستن هایشان را. زیر چشمی اشک هایشان را رصد کنم، بغض هایشان را، چشم های بی رمق و دست های مضطرب را ...

و با تمام وجودم و علم حداقلی ام عزم کمک کنم و با حرفی ، طرحی، ایده ای، تکنیکی و هرآنچه که آموخته ام و در کف دارم یاری شان دهم ؛ شاید، شاید، شاید روزی مهمان لبخند هایشان هم بشوم ...

+این روزا که تو مرکز مشاوره دانشگاه Case میبینم شاید از بهترین روزای زندگی م باشه...هر آدم ...یک زندگی ...یک سرنوشت...من خدا را  این روزها بیشتر حس میکنم...


برچسب‌ها: روانشناس, غم, زندگی
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:41 توسط فهیمه مقصودی |

سفره عقدمان با همه سفره ها فرق داشت!به جای آینه شمعدان،تفسیر المیزان را دور تا دور سفره چیده بودیم!برکتی که این تفسیر به زندگیمان می داد،می ارزید به هزاران شگونی که آینه شمعدان می خواست داشته باشد.برای مراسم هم برنج اعلا خریدیم ولی فتح الله نگذاشت بارش کنیم!می گفت: حالا که این همه آدم ندار و گرسنه داریم،چگونه شب عروسیم چنین غذای گران قیمتی بدهم؟!برنج ها را بسته بندی کردیم و به خانواده های نیازمند دادیم.وقتی برنج ها را می دادیم.فتح الله می گفت: این هدیه امام خمینی(ره) است.


+شهید فتح الله ژیان پناه/خدا بود و دیگر هیچ نبود،ص40


برچسب‌ها: سبک زندگی, ساده زیستی, ازدواج
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:17 توسط فهیمه مقصودی |


عشق هدف حيات و محرك زندگي من است.زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته م.

+شهید چمران یک عارف است...


برچسب‌ها: عشق, شهیدچمران
+ نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:9 توسط فهیمه مقصودی |

بسم الله النور

 این روزها می ترسم نام احمدی نژاد را ببرم.می ترسم  با تگ و برچسب شخص پرست  امانم را بگیرند.می ترسم  از حرفهایشان.می ترسم از تیرهایی که زهر بی انصافی دارد.می ترسم از احمدی نژاد بگویم ولی این چند خط را می نویسم که بماند.درد از این بیشتر که خودی و ناخودی با هم  یک صدا شوند و بر سرت بکوبند؟درد از این بیشتر که وطن فروش  احمدی نژاد را بزند و تویی که زیر بیرق علمدار خودت را متصوری  یک تنه دکتر را بکوبی؟ همان روزها که مشایی داشت  عرض اندام می کرد چندین و چند بار همین امام دل های ما همین آقا و سیدو مولای ما  چقدر گفتند به حاشیه ها نپردازید و دولت را در اجرا و اهدافش کمک کنید؟ما چه کردیم ؟ما ؟همین ما بچه مذهبی های پر ادعا! ماها مشایی را "مشایی" کردیم، ماها اینقدر گیر دادیم و لج کردیم که رگه لجبازی دکتر هم گرفت و آن شد که شد. و گرنه خودمانیم ؛ مشایی عدد این حرف ها و بزرگ شدن ها نبود و نیست و نخواهد بود.یک سیستم کنش و واکنش خیلی ساده.

یادمان رفته رفقا که احمدی نژاد چه کرد.یادمان رفته مردمی بودنش.ساده زیست بودنش.قدرت وسوسه انگیز است ولی تا آخرین روزها می گفت من نوکر ملتم .این ادبیات به گمانم آشناست.مرا که یاد صحیفه می اندازد.یادمان رفته گفتمان امام و رهبری را در خفقان و تعفن اصلاحات سر دست گرفت.یادمان رفته بدون هیچ ترس و دلهره ای اعتقادش را در سازمان ملل فریاد زد و نام ولی عصر(عج) را برد که اگر من و تو بودیم شاید گره میزدیم مصلحت ها را و هیچ وقت این را کار را نمیکردیم . یادمان رفته  دعای فرج می خواند و یقین داشت انقلاب به فرج ختم می شود.یادمان رفته  حنجره اش فریاد بود علیه استکبار .استکباری که این روزها دولت مردان را در خودش ذوب کرده تا جایی که ظریف هم دست و هم قدم می شود با یک جانی کودک کش. یادمان رفته سرمان بلند بود در دنیا.احمدی نژاد هم یک انسان است .خطا داشت. اشتباه مدیریتی داشت. آقایان نتوانستند با فساد و شهوت قدرت زمینگیرش کنند ، با اطرافیانش به زمینش زدند.

حرف زیاد است ولی فقط همین را می خواستم بگویم : خوش انصاف ها هم صدا نشوید با امثال سعید ج ...(نام بردم تا دقیقا حس کنید دارید بر طبل چه کسانی می زنید). خوب است که خاطرتان باشد آقا در زمان انتخابات فرمودند دولت بعد نقاط قوت دولت نهم و دهم را داشته باشد .پس یواش تر برانید علامه های دهر! از آقا جلو نزنید یکه تازهای بصیرت (مثلا). دولت دکتر نقاط مثبت کم نداشت.نقد کنید .ایرادها را بگویید.ولی شخصیت فرد را نابود نکنید.آنچنان نزنید که توان ایستادن را از دکتر بگیرید که گرفتید .اگر چنین عزمی در برابر اصلاحات و تفکراتشان از خودتان بروز میدادید امروز آقا به وجودتان افتخار می کرد. نفستان را بگذارید برای گرفتن نفس محافظه کارانی که دارند انقلاب را به قتلگاه می برند ، چرا خود زنی می کنید؟؟ آنقدر دکتر را که سمت هیچ حزب و بادی نبود و از جنس خودمان بود زدیم که امروز باید زیر دستان دروغگوترین دولت دست و پا بزنیم و دادمان به هیچ جا نرسد. اگر اشتباهاتش را بزرگ نمی کردیم و در بوق و کرنا امروز سرمان جلوی مادر شهیدان کج نبود و چمچاره نداشتیم. بازهم می گویم خطا داشت .اشتباه داشت. ولی خوبی هایش به بدی هایش می چربید....حالا هی خودتان را سرگرم کنید با انحراف و حجتیه و خرافی گری و مشایی و  چرندیاتی که سرنخش در بیت هاشمی ایست تا دولت بعدی هم بیفتد دست دلسپردگان استکبار... هی به خودمان گل بزنید ...

یا علی مدد 


برچسب‌ها: احمدی نژاد, ظریف, مشایی
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:8 توسط فهیمه مقصودی |

من حقيقتا نگران هستم. من نگران اسلام هستم. ما اسلام را از چنگ محمد رضا در آورديم و من خوف اين را دارم كه اسلام به چنگ ما مبتلا شده باشد! به طورى كه ما هم مثل او يا بدتر از او بر سر اسلام بياوريم. اين نگرانى هست و زياد است. آدم هاى جاهلى هستند كه به خيال خودشان دارند خدمت مى‏ كنند براى اسلام، خدمت مى‏ كنند، لكن سرخود كارهايى مى‏ كنند كه ضرر به حيثيت اسلام مى‏ خورد...
من هم خسته دارم مى ‏شوم! خدا مى‏ داند كه من در آن رژيم سابق هيچ وقت از هيچ چيز خسته نمى ‏شدم، هر فشارى مى‏ آوردند بر من خسته نمى‏ شدم، «حالا دارم از خودمان خسته مى‏ شوم»! آخر چرا بايد اين طور باشد؟ آخر يك فكرى بكنيد. اگر دير بجنبيد اسلام را در خطر تضييع و رفتن آبرويش قرار داده‏ ايد...

«سعدى از دست خويشتن فرياد» من هم از دست خودمان! از دست خودمان فرياد هست...!

(صحیفه امام، جلد 11 صفحه 312)

+ عرفان امام و شخصیتش منو مبهوت میکنه...


برچسب‌ها: عرفان, حضرت روح الله
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:25 توسط فهیمه مقصودی |

یک روزهایی، یک ساعاتی آدم می رسد به عمق فاجعه دلتنگی. دلش می خواهد خودش باشد و خودش، بنشیند حلاجی کند این خلقت را، بنشیند برگ بزند آفرینش باری تعالی را. فکر کند به حجم تنهایی هایی که آوار شده بر بشر. سیاست و زهرهایش را بگذارد کنار، اجتماع و آدم هایش را فراموش کند، بنشیند شعر بخواند و عشق را هجی کند. گاهی باید قید تمام روزهای پر همهمه ی قبل را زد و نفس تازه کرد با تفکر. به نظرم باید در فلسفه زیستن تجدید نظر کنم. در این تنهایی های حجیم که آمده بر سرمان. در این در به دریه انسان معاصر. در این دویدن های بی رسیدن. باید به همه از نو نگریست. باید فکر کنم. باید فکر کنم عشق بهتر است یا زیستن؟ باید بدانم زیستن عاشقانه سخت است. یک روزهایی، یک ساعاتی آدم می رسد به عمق فاجعه دلتنگی، و این دلتنگی چه علاجی جز تو دارد؟ دلتنگی از آن ناب احساس های بشر است که وصلت می کند به آسمان. چه لذتی بالاتر از این که دنبال نگاه تو باشم. کنار سرو صداهای این آدم خاکی ها دلم را بیاورم سمت خودت، فکرم را صاف کنم به بودنت. من باید فکر کنم.باید غرق هیاهوها که می شوم بند دلم را بدهم دست خودت. غرض اینکه فکرهایم را کرده ام حضرت عشق، باشد که دلتنگی هایم را سرو سامان بدهی و از بهشت دیدار برایم بگویی...دلتنگ آسمان توام ...خاکی شده ام ...دستم را بگیر ...

+هبوط علت دلتنگی است...

++فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ...پس فرار کنید به سوی خدا...ذاریات /50


برچسب‌ها: دلتنگی, عشق, هبوط
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:7 توسط فهیمه مقصودی |

مطالب قدیمی‌تر